می خوام چیزی بگم شاید گفتنش درست نباشه می خوام خاطراتم برایتون شرح بدم .
اول از خودم شروع کنم من مهتاب ۲۴ سال سنمه متولد تهران و بزرگ شده مشهدم
بابام منو در سن ۱۸ سالگی عروس کرد خودم اصلا" از این قضیه عروسی دل خوشی
نداشتم و بخاطر بابام تن به ازدواج دادم مدت ۲ سال با این شخص که نامش مهدی بود زندگی
کردم داستان جدا شدنم از مهدی بسیار مفصله که اگه توضیع بدم چندین کتاب میشه چاپ کرد
(معتاد بود) در سن ۲۱ سالگی پسر عمه ام به خاستگاریم اومد . اون کمی از زندگی من با
شوهرقبلی ام خبر داشت وقتی با اون صحبت ازدواج شروع کردم قرار شد به همدیگه
دروغ نگیم حتی اگه به قیمت جونمون تموم بشه بلاخره با پسر عمه ام که کارمند بانک ملی
بود ازدواج کردم بعد از مدتی متوجه شدم پسر عمه ام که اسمش رضاست با یکی از
کارمندهای بانک قرار ازدواج گذاشته اند اینو باور نکردم چون به همدیگه قول داده بودیم
همیشه بهم راست بگیم بعد از ۱۰ ماه متوجه شدم قضیه راسته اون تنها دوسته بلکه ازدواج
هم کرده خیلی ناراحت شدم موضوع رو به مامانم گفتم که رضا اینکارو کرده مامانم بدلیل
اینکه سنش خیلی زیاده نتونست با رضا کنار بیاد چون رضا فقط حرف خودشو میزد
بعد از ۲ ماه صحبت با رضا به دادگاه رفتم و تقاضای طلاق کردم ولی رضا مرا طلاق نمیداد
و می گفت باید بمیری و بسازی این حرف های رضا رو تهمل کردم و تا الان باهاش
می سازم ولی می خوام اینو بگم حدود ۲ ساله که رضا بهم سر نزده و فقط به حسابم پول
واریز میکنه پولش بخوره توی سرش آدم باید با تنهایی چه کار کنه به نظر شما دوستان
چه کار کنم منم احساس دارم.........















